تبليغاتX
وادی عشق یا ...؟

 

وجودم را

زخود

بي خود نمود

 

آن برق،
آن مي ،              

                             

آن شراب ناب چشمانت

هياهو كرد

در دل،

 

 

مي زده ،

مخمور بوي جانفزايت گشته ام

 

پس بيا

لب بر لب خشكيده ام نه

جاني بدم در من

كه روحم مست گردد.

 

 

+ نوشته شده در 87/02/25ساعت 15 توسط گیتاریست |

چند به دل فرو خورم این تف سینه تاب را

آب ز چشم تر بود ره سپر سراب را

 

تافته عشق دوزخی ز اهل نصیحت اندرو

بر من و دل گماشته سد ملک عذاب را

 

شوق ، به تازیانه گر دست بدین نمط زند

زود سبک عنان کند صبر گران رکاب را

 

آنکه خدنگ نیمکش می‌خورم از تغافلش

کاش تمام کش کند نیمکش عتاب را

 

خیل خیال کیست این کز در چشمخانه‌ها

می‌کشد اینچنین برون خلوتیان خواب را

 

می‌جهد آهم از درون پاس جمال دار، هان

صرصر ما نگون کند مشعل آفتاب را

 

وحشی و اشک حسرت و تف هوای بادیه

در ته دوزخ افکنم جان پر اضطراب را

 

 

وحشی بافقی

 

+ نوشته شده در 87/02/24ساعت 1 توسط گیتاریست |

بیداد رفت لاله‌ی بر باد رفته را

یا رب خزان چه بود بهار شکفته را

 

هر لاله‌ای که از دل این خاکدان دمید

نو کرد داغ ماتم یاران رفته را

 

جز در صفای اشک دلم وا نمی‌شود

باران به دامن است هوای گرفته را

 

وای ای مه دو هفته چه جای محاق بود

آخر محاق نیست که ماه دو هفته را

 

برخیز لاله بند گلوبند خود بتاب

آورده‌ام به دیده گهرهای سُفته را

 

ای کاش ناله‌های چو من بلبلی حزین

بیدار کردی آن گل در خاک خفته را

 

گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست

تب موم سازد آهن و پولاد تفته را

 

یارب چها به سینه‌ی این خاکدان در است

کس نیست واقف اینهمه راز نهفته را

 

راه عدم نرفت کس از رهروان خاک

چون رفت خواهی اینهمه راه نرفته را

 

لب دوخت هر کرا که بدو راز گفت دهر

تا باز نشنود ز کس این راز گفته را

 

لعلی نسفت کلک در افشان شهریار

در رشته چون کشم در و لعل نسفته را

 

مرحوم شهريار

+ نوشته شده در 87/02/06ساعت 23 توسط گیتاریست |